

چون که درویش ردا بر تن ما دیدی چند
حکم بر مردن ما دادی و رفتی خرسند؟!
گفتی این جامه درویشی تو، چاک بر است
تل خاک از سر این جامه نو، پاک تراست
هرزمان عاشق ومستی که به رف می رقصی
تو همان لولی و رندی که به ما می خندی
نه که درمان شوی و نه به کسی درمانی
به چه رویکسره در کوچه ما می خوانی؟
گفتم : این خرقه که در قامت ما چاک شده
از غم عشق تو این گونه پر از خاک شده
غیرت عشق چنین دوخته بر قامت ما
که خداوند نخواهد به جز از راهت ما
عاشق سوخته دل جز به خدا راهی نیست
به جز از چهره معشوق دگر ماهی نیست
چرخش و رقص سماع ، ساخته می سازد دل
به خدا ، به خدا سوخته دل را برساند منزل
این که آواز کنم صبح به شب چون بلبل
لاجرم عشق رساند نفسم را تا گل
تو اگر می شنوی صوت مرا صبح به شام
این مرا بس که دلم تنها نیست در این بام