میخوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه
غمی که از نگاه تو میاد ترانه میشه
تو شیرینی با نمک ترین ترانه هامی
نه دیروزی نه امروزی تو فردایی همیشه....
عزیزترین عزیزم
نگاهت همه افق نگاه من است امروز
و دیر زمانی ایست که جز تو نگاهم را به هیچ خورشیدی گره نزده ام
و یقین بدان که نگاهم جز از نگاهت نور نخواهد گرفت...
امروز سزاوار است که دوباره عشقت را فریاد کنم که سکوت ظلمیست بر دل نازک اندیش من.
گاه ساعت ها تو را مرور میکنم گاه ساعت ها تو را تکرار میکنم
هر چه بیشتره نظاره ات کنم و هر چه بیشتر تو را تکرار کنم برایم تازه تری...
و گاه مردد که تو را چه بنامم و چگونه بودنت را معنا کنم...
امروز من خط موازی وجودم را به سمت صداقت تو خم کردم تا باور کنی که غرور من در برابر عشق بی رقیبت
سر خم میکند...
گاه با خودم میگویم که بهترینم بهتر از تو کجا توان یافت؟...
و آنگاه میبینم این جمله ظالمانه ترین توهین به دلم هست.مگر دل من به دنبال بهتر از تو میگردد؟
مگر دل من جز تو را جستجو میکند؟ مگر دل من میتواند تو را با کسی قیاس کند؟
به صداقتمان قسم که هرگز چنین نیست و نخواهد بود...
من جز تو را نخواهم خواست و جستجو نخواهم کرد...
نهایت وجود من؛ ابدیت عشق من ؛آخرین افق نگاه من...
جز تو کسی راه ورود به قلب مرا نخواهد یافت...هرگز هرگز هرگز...
بعضی وقت ها یه موسیقی خاص همه وجودت رو زیر و رو میکنه...و این اصلا مربوط به صدای خواننده نیست
و مربوط به ساز و ابزار هم نیست... و مربوط به شعر و ترانه هم نیست...
پس چیه؟ چرا می لرزونه؟چرا زیر رو رو میکنه؟
همیشه این برام سواله...
و یک پاسخ: شاید شاید شاید اون لحظه حال اون شاعر یا حال اون سازنده ساز یا حال اون خواننده یا حال اون
نوازنده یا حال یکی از اونهایی که تو زمان ساخت این ترانه یه آه بلند از اعماق سینه کشیده به حال امروز من
شبیه بوده...و این باعث شده با شنیدنش یک آن زیر و رو بشم...
نمیدونم...
پس هر ترانه ای با یه دلی جور میشه...مگه نه؟