تقدیم به معصومم

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
اه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
انچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستمو عمر از کف رفت
ان خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت ان است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چو شمع
لایق صحبت بزم تو شدن اسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای منو معشوق مرا پایان نیست

آیا میدانید چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟



در سال های دور ایران؛تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند. و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند. در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت. و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند ومی گفتند:
رفتیم از سر شیر آب آوردیم!

حوای من



کجای این خاک نفس گیر پنهان شدی که تمام خاکها بوی تو را می دهند؟
کجای این زمین پرازازدحام و نفرین تنها  مانده ای
 که ابرها برایت می گریند؟
من آدم توام . همان آدمی که به عشق نگاه تو
 و به خاطر دل کوچکت سیب ممنوعه را خورد
وبه هوس بوییدن عطرموهای تو طاووس عشق را به دام انداخت وبه جایی
آمد که همان لحظه اول تو را در آن گم کرد .
حوای زیبای من
هوای دیدن تو مرا آشفته کرده وعطردل آویز
 قدمهایت بر خاک زمین دگرگونم ساخته
اینک به عشق تو
 کجای این یک وجب
 سرزمین دلتنگی را
 بگردم تاتصویر زیبا و مهتاب گونه
تو را پیداکنم
 من آدم تو هستم
آدمی که عاشق توست و
 به خاطر این عشق است که اینگونه مجازات شده ام

آه ای معنی عشق


                                                                                                                                             

شب میلاد تو ای یارمرا
شب غمگینی ست   
همه با یاد تو درطیف سرور
خانه در گل مستور
همه جا لمعه نور
یادشیرین تو درموج نشاط
عکس زیبای تودر جام بلور
همه با یادتو خندانندد
ومن خانه به طوفان داده
در میان همه گریان ترم
شمع هم گریان است
لیکن ای معنی عشق
اشک دلداده کجا ؟
گریه شمع کجا؟
کاش می دانستی
من به اندازه چشم همه مردم شهر
گریه دارم  درخویش
گریه ام بدرقه راهت باد
شب میلاد تو
من هستم  واشک
من که از اشک غریبانه چو دریا هستم
تو ندانی که چه تنها هستم
آه ای معنی عشق
توندانی که چه تنها هستم
چه شب تلخیست  
شب تنهایی من
من که در بستر غمها هستم
من که از اشک غریبانه چو دریا هستم
تو ندانی که چه تنها هستم

نازنینم


کلبه چوبی کنار رودخونه یا رودخانه و آبشار در شب که آب در جریان استوسط یک جنگل و درختتصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان.

تو بیا؛

12.gif12.gif12.gifتو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛
تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستی تو بجوش.

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

 

فریدون مشیری

باران شدید روی صندلی پارک شب خیابان خلوت تاریک .gif

نازنینم

دنيا كوچكتر از آن است

كه گم شده اي را در آن نيافته باشي

هيچ كس اينجا گم نمي شود

آدمها به همان خونسردي كه آمده اند

چمدانشان را مي بندند

و ناپديد مي شوند

يكي در مه

يكي در غبار

يكي در باران

يكي در باد

و بي رحم ترينشان در برف

آنچه به جا مي ماند

رد پايي است و خاطره اي، كه هر از گاه

پس مي زند مثل نسيم سحر

پرده هاي اتاقت را!


نازنینم


وقـتی حـس می ڪنم
جایی در ایــن ڪرِه  خاکی
تــو نفس می ڪـشی ، مـن هم
از هــمان  نفس هایت ،،، نفس می کشم !

پس تـو بــاش !!!
هوایت ! بـویت ! برای  زنده ماندنم ڪـا فی است !!!

نازنینم


عشق یک واژه پر پیچ و خم است

سر آن یک عین است

عین یعنی همان چشم که سر آغاز جنون میگردد …

پس از آن شین داریم

شین را دقت کن ! که چه اندازه فراز است و فرود …

و به ما میگوید که نه در اوج ببالی به خودت

و نه دلسرد شوی وقت شکست

آخر عشق ببین قاف چه حالی دارد …

نقطه هایش به قدر من و توست

آخر عشق فقط آغوش است

خم بازوی تو بر گردن من

انحناییست پر از آرامش

آخر عشق پرستش گاهیست

که در آنجا خداوند دوتاست

بندگان نیز همان تعدادند

من و تو خدای هم خواهیم شد


به قول " شــازده کـوچـولــو "


وقتــی آدم خیـلی دلش گـرفتــه بـاشــد ،


از تـماشـــای غـروب لـذت مـی بــرد...

نازنینم


مــن از تــــکرار ِ نـــام ِ تــو

در قـــلـــب ِ خــویــــش

هـــزار شــــــعر

میسازم تــو

بـه ایـــن دســت سازه هـــای ِ مــن
نخـند

عشق را

صادقانه
بـــــاور کــــن ...

نازنینم


ترنم باران را نصار چشمانت میکنم  نازنینم ، تا شبنمی شود بر سرخی گونه هایت
و داغی بوسه ام را به پیشانی ات به یادگار میگذارم و دست نوازشم را به موهایت

هدیه میکنم ، که تا عمر داری مرا از خاطر نبری . . .

مواظب باش!!!!!!!!!!!


                                    قدرت نیش
 
عقرب به مار گفت ايندفعه من نيش ميزنم دفعه قبل تو نتونستي درست نيش بزني و اون كشاورز فقط يه كم درد كشيد ورفت مار گفت نه نيش من از تو خيلي قويتره اين بار من بايد نيش بزنم....آن عقرب ومار چند ماهي ميشد كه بر ديوار خرابه هاي يك عمارت زندگي ميكردند و گاهي مسافراني را كه براي استراحت ساعتي را به سايه ي خرابه هاي آن عمارت پناه مي آوردند را نيش مي زدنداين بار بحث آنها سر اينكه چه كسي آن مرد رانيش بزند بالا گرفت .در حين بحث آنها, آن مرد وسايل خودرا برداشت وآنجا را ترك كرد عقرب گفت ديدي تقصير تو بود نگذاشتي كه اورا نيش بزنم و او رفت مار گفت مقصر تو بودي ....هريك ادعا داشتند كه نيشي كه دارند از ديگري قويتر است. در بين بحث عقرب رو كرد به عنكبوت پير و پرسيد تو بين ما قضاوت كن نيش من قويتر است يا نيش اين مار؟عنكبوت پير كه ساليان دراز در آن خرابه زندگي ميكرد گفت : نيش شما در برابر نيش جانوري كه من ديده ام هيچ است آنها با تعجب پرسيدند كدام جانور؟عنكبوت پير گفت سالها پيش در اين عمارت بزرگ يك زن ومرد خوشبخت وثروتمند زندگي ميكردند آنها دو پسر داشتند كه پدر آنها چندين هكتار زمين در اختيار پسرانش براي كشاورزي گذاشته بود يك شب بعد از كار وتلاش فراوان آن دو برادر به خانه باز گشتند وسر يك موضوع از دست هم ناراحت بودند كه سر ميز شام آن دوبرادر با هم به بحث وجدل پرداختند برادر بزرگ درحالي كه مادر وپدرشان هم شاهد جدل آنها بودند به برادر كوچك گفت تو بي عرضه احمق و بسيار بي لياقت و.......هستي .برادر كوچك ساكت شد واز اتاق بيرون رفت روزها گذشت وبرادر كوچك بخاطر تحقيرشدن آن شب بسيار ناراحت بود بخاطر نيش زبان برادرش شبها خوابش نمي برد اوديگر مثل سابق شاد نبود مثل سابق اشتهايي به خوردن نداشت روزو شب بخاطر نيش زبان برادرش به خود مي پيچيد وفقط فكر تلافي بود تا اينكه يك روز وقتي برادر بزرگ براي خوردن نهار به خانه آمد برادر كوچك با او به شدت درگير شد در همين حين مادر آنها با فرياد براي جدا كردن آنها به سمتشان رفت اما برادر كوچك اورا به گوشه اتاق هل داد ومادر به چراغي كه روشن بود خورد وچراغ افتاد اتاق در حال آتش گرفتن بود ومادر بيهوش شد اما برادر كوچك ول كن برادر بزرگ نبود تااينكه هردو به شدت همديگر را زخمي كرده بودند اما آتش شعله ور شده بود و آنها ديگر راه فراري نداشتند وهرسه در آتش سوختند وعمارت بزرگ به كلي در آتش سوخت عنكبوت پير ادامه داد من براي نجات خودم از شكاف ديوار فرار كردم فرداي آن روز وقتي پدر خانواده بر گشت وعمارت بزرگ خود را به صورت خرابه اي متروكه ديد و از سر نوشت خانواده با خبر شد ديوانه شد وسر به بيابان گذاشت عنكبوت پير گفت : نيش شما جسم انسانها را آسيب مي زند اما نيش انسانها روح را تباه ميكند و تا سالها وگاهي تا آخر عمر اثرش باقي مي ماند نيش كدام يك از شما مي تواند عمارت به اين بزرگي را به خرابه اي تبديل كند. نيش كدام شما مي تواند باعث چنين برادر كشي شود. پس نيش شما در برابر نيش انسانها هيچ است ....عنكبوت پير به شكاف خود برگشت .و اما عقرب ومار ساليان سال در خرابه هاي آن عمارت زندگي كردند اما ديگر به هيچ انساني نزديك نشدند!