ایکاش...............
ای کاش از آن همه آسمان
تنها پرنده ای بودم،
خانه زاد ِ خاطره ای پنهان،
که از هجرانی
جفت خویش می گریست.
سید علی صالحی

ای کاش از آن همه آسمان
تنها پرنده ای بودم،
خانه زاد ِ خاطره ای پنهان،
که از هجرانی
جفت خویش می گریست.
سید علی صالحی

زندگی قافیه ی شعر من است
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ورنه آخرین مصرع من
قافیه اش مردن بود...
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
من به خودم مثل یک مداد رنگی نگاه میکنم
شاید رنگ مورد علاقه تو نباشم
اما میدانم روزی
برای کامل کردن نقاشی ات
به من نیاز پیدا خواهی کرد
گاهی دو نفر باید از هم فاصله بگیرند
تا بفهمند چقدر نیازمند برگشتن به همدیگرند
روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد . یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت .
سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود :
« خدا سوژه است . »
با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :
« خدا نور است .
پیامبر خدا »
سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه در خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه اگــر عمری باقی بــود طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر از باران بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی تا باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم:
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم میخواهم بروم نمیخواهم بمانم
هذیان میگویم ؟؟؟ نمیدانم!!!۱
.........
نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم................
آذربایجان در ماتم غیور مردان وشیرزنان خود
مصیبت وارده را به مردم شجاع آذربایجان تسلیت عرض مینمایم
تو دنیای منی ، بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی ، قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم!
که حتی با اینکه نیستی
از تمام بودن ها ماندنی تری
کجای آرزوهایم تو را نقاشی کرده ام
که آرامش تمام رویاهایم شده ای...
واژه " را
به تازیانه می گیرم !
اگر در ذهنم ...
جز به یاد تو جاری شود !!!
خوب من !
جز تو هیچ نمی نویسم...
تویی تمام من ...
قاصدک خیالم را فوت کرده ام
دیدمش به سوى آسمان رفت
ماه را پشت سر می گذارد
و کهکشانها را رد خواهد کرد
چشم انتظار باش
نشانى تو را به او داده ام
به او خوب گوش کن
به تو خواهد گفت
که چه اندازه
چه فراموشکار شده ام اینروزها
من رنگ چشمانت را فراموش کرده ام
چه فرقی میکند که چشمهایت چه رنگی ست وقتی
چشمان تو را
در دریا
در جنگل
در خاک نمناک بهار
در زلال قطره های باران
میبینم
من ترانه صدای تو را
فراموش کرده ام
چه فرقی میکند صدایت چه آهنگی دارد وقتی
آهنگ نفسهایم صدای تو دارد
من نامت را فراموش کرده ام
هرچه میخواهد باشد
من تو را
دریا , کوه , آسمان
من تورا
موج ,سنگ , ستاره
مینامم
چه فرقی میکند نام تو چیست وقتی
من تو را بی هیچ کلمه ای صدا میکنم
و تو بی هیچ صدایی جوابم میدهی
من نامت را فراموش کرده ام
نام تو هرچه میخواهد باشد
من که میدانم تو
نه یک اسم
که یک دنیا اسم داری
من تو را
هوا , آب , نان
من تو را
نفس
اشک
باران
من تو را
دنیایم
صدا میزنم
و تو جوابم میدهی
پس چه فرقی دارد
که نامت چیست
هرچه میخواهد باشد
وقتی تو دنیای منی
و همه دنیا در چشمان تو خلاصه میشود
وقتی سکوت دنیا را
تنها صدای تو میشکند
چه فرقی دارد که من با تو
دنیا را فراموش کرده باشم
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم
این شعر،تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقتی که من دیگر نباشم
یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد
شعر عاشقانه،بیشتر از آدمها می ماند
عاشقانت تو را ترک می کنند
اما شعر عاشقانه
همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!
شعری از اعماق جان،
که مرا به یاد تو آورد...
شعری که همیشه با تو بماند.
|
روزي معلمي در سر كلاس درس مسابقه ايي ترتيب داد
ظرفي آب يك قطعه صابون و يك قوطي جوهر خود نويس آورد.
بچه ها را به صف كرد و مسابقه شروع شد. قرار بود هر يك از
بچه ها دست خود را كه قبلا جوهري شده بود بدون كمك كسي و
. بدون كمك دست ديگر با آب وصابون پاك كند
به اين صورت كه راست دست ها بايد دست راست خود را جوهري
كرده و با همان دست جوهر را با آب و صابون تمييز ميكردند و
چپ دست ها هم به همين ترتيب براي هر كس زمان گرفته ميشد
ودر پايان هركس كه زمان كمتري صرف كرده بود و دستش را نيز
تمييزتر شسته بود برنده اعلام ميشد.مسابقه تمام و برنده مشخص شد
اما هنوز مقداري جوهر بين انگشتان دست فرد برنده مانده وكاملا
تمييز نشده بود. معلم نفر آخر را(كه زمان بيشتري صرف كرده و
دستش كمتر تمييز شده بود) آورد و اين بار اجازه داد تا از هر
دو دست خود براي تمييز كردن جوهر خودنويس استفاده كند.
زمان گرفتند ديدند در زماني بسيار كمتر از نفر اول دست خود
را تمييز نمود و هيچ اثري از جوهر بر دستش نماند. معلم بچه ها
را جمع كرد و به آنها گفت: ديديد ما همه مثل آن دست هستيم.
اگر روزي همه ي عزم خود را جزم كنيم كه درون خود را
پاك كرده وشستشو دهيم باز هم جاهايي باقي ميماند كه دستمان به
آن نخواهد رسيد. اما اگر يك دوست خوب و صادق مثل آن دستمان
وجود داشته باشد خيلي راحت تر و بهتر ميتوانيم خود
را اصلاح كنيم |
| وقتی کسی را دور انداختیم دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم لدا وقتی دنبال چراها و اشتباهات او می رویم که هنوز او را کاملا دور نیانداخته باشیم ...! | |||||
خــــــــــــــــــــــیابان ،
کــــــــــــــــــــــــــــــــــوچه ،
دوستت دارم های واقـــــــــــــــــــــــــــعی ،
نـــــــــــــــــــگاه های پـــــــــــــــــر از مــــــــــــــــعنی ...
هیچ کدام به درد من نــــــــــمی خورند ... !!!
من " خــــــــــــــــــــودت " را می خواهم !!!
مـــــــــــــــــــــــــــــــی فهمی ... ؟؟؟ !
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــودت را ...

دلـــــــــم ذره ای ،
" مــــــــــــــردن " مــــــــی خواهد ... !!!
فــــــــــــــــــــقط مـــــــــــیخواهم بــــــــــبینم ،
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اگـر نـــــــــــــــــــــباشم ...
تــــــــــــمآم مـــــــــــــــشکلات حـــــــــــــــــــــــل مـــیشود ... !!!؟

" زنــــــــــــــــــدگیم " را مـــــــــــی بوسم و ،
مــــــــــــــــی گذارم کــــــــــــــــــــــــــنار ... !!!
به دردم نـــــــــــــــــــــــــــــــــخورد ... !!!

دَمَــــــــــــــــــــــــش گـــــــــــرم !!!
بـــــــــــــــــــاران را مــــــــــــــــــــی گویم ...
به شــــــــــــانه ام زد و گــــــــــــفت :
خــــــــــــــــــــــــسته شـــــــــــــــدی ... ؟؟؟
امــــــــروز را تو اســــتراحت کن ...
من به جــــــــــــایت مـــــــــــــی بارم ... !!!

آنـــــــــــقدر نـــــــــــیستی ،
که گــــــــــــاهی حــــــــــــس میکنم ،
عشق را نـــــسیه به من داده ای ... !!!
" بـــــــــــــــ ـــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــــی تـــــــــــــــــــابم " ... !
نـــــــــــــــقد مـــــــــــــی خواهمت ... !!!

تا چشم کار میکند ، نـــــــــــیستی ...
این غم انگیزترین چــــــــــــــــــــــــــیزیست ،
که مــــــــــــــــــــــیشد دیــــــــــــــــــــــــــــــــــد ...
کاش کـــــــــــور بــــــــــودم ،
چشمـــانم را بـــــــــی حضورت نـــــــــــمی خواهم ... !
دلـــــــــ ــــــــــــ ــــــــــ ـــــــتنگی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــبودنت را ،
به رخ لــــــــــــــحظه هایم مــــــــــــــــیکشند ... !!!

بـــــــــاز هم " خـــــــــــــــــیال " تــــــــــو ،
مـــــــــــــــــــــــرا ،
" بـــــــــــــــــــــرداشت " !!!
کــــــــــــجا مـــــــی برد نمی دانم ... !!!
آهـای نـــــارفیق ...
بازیـــــــــت که تـــــــمام شد ...
مـــــــــــــــــــــــــرا دوبـــــــــــــــــــــاره
بـــــــا همین لــباس
بی قرار دیــــــــدنِ دوبـــاره ات
بر ســـر شـــــعرهایم بــــــــــنشان ... !!!

چه فراموشکار شده ام اینروزها
من رنگ چشمانت را فراموش کرده ام
چه فرقی میکند که چشمهایت چه رنگی ست وقتی
چشمان تو را
در دریا
در جنگل
در خاک نمناک بهار
در زلال قطره های باران
میبینم
من ترانه صدای تو را
فراموش کرده ام
چه فرقی میکند صدایت چه آهنگی دارد وقتی
آهنگ نفسهایم صدای تو دارد
من نامت را فراموش کرده ام
هرچه میخواهد باشد
من تو را
دریا , کوه , آسمان
من تورا
موج ,سنگ , ستاره
مینامم
چه فرقی میکند نام تو چیست وقتی
من تو را بی هیچ کلمه ای صدا میکنم
و تو بی هیچ صدایی جوابم میدهی
من نامت را فراموش کرده ام
نام تو هرچه میخواهد باشد
من که میدانم تو
نه یک اسم
که یک دنیا اسم داری
من تو را
هوا , آب , نان
من تو را
نفس
اشک
باران
من تو را
دنیایم
صدا میزنم
و تو جوابم میدهی
پس چه فرقی دارد
که نامت چیست
هرچه میخواهد باشد
وقتی تو دنیای منی
و همه دنیا در چشمان تو خلاصه میشود
وقتی سکوت دنیا را
تنها صدای تو میشکند
چه فرقی دارد که من با تو
دنیا را فراموش کرده باشم