ایکاش...............

 

ای کاش از آن همه آسمان

تنها پرنده ای بودم،

خانه زاد ِ خاطره ای پنهان،

که از هجرانی

جفت خویش می گریست.


سید علی صالحی

 

سرنوشت

 

زندگی قافیه ی شعر من است

 شعر من وصف دلارایی توست

 در ازل شاید این

 سرنوشت من بود

 می سرایم به امیدی که تو خوانی

 ورنه آخرین مصرع من

 قافیه اش مردن بود...

تقدیم به نیمه گم شده من.......

ای عشق من چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...
روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...
واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،
اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ،افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،
پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم

نیمه گم شده من نیستی تمام گم شده منی..........

 

 خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
                                       فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم

     بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
                                فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

نیاز

 

من به خودم مثل یک مداد رنگی نگاه میکنم

    شاید رنگ مورد علاقه تو نباشم

      اما میدانم روزی

        برای کامل کردن نقاشی ات

          به من نیاز پیدا خواهی کرد

گاهی......

                   

  

          گاهی دو نفر باید از هم فاصله بگیرند

                            تا بفهمند چقدر نیازمند برگشتن به همدیگرند

جالبه نه؟

 

روزی پیامبری از کوچه ای گذشت . تصمیم گرفت روی دیوار آن کوچه شعاری بنویسد تا مردم با دیدن آن به یاد خدا بیفتند . بنابراین خیلی بزرگ نوشت « خدا نور است » و زیر آن هم یادداشت کرد : « پیامبر خدا »
روز بعد ماهیگری از آن کوچه عبور کرد . چشمش به شعار افتاد و کنار نقطه « نور » یک نقطه گذاشت و رفت . روز دوم دیوانه ای توت سیاه آبداری را به سمت خدا شلیک کرد . توت درست بالای نقطه ماهیگیر له شد و مثل نقطه ای به جا ماند . چند روز بعد آشپزی که از کنار شعار گذشته بود دو دندانه به « نور » اضافه کرده و دور شده بود . بعدها آن شهر توسط آشوری ها فتح شد . سردار آشوری وقتی از آن کوچه عبور می کرد با خون قبل از دندانه هایی که آشپز نوشته بود یک « آ » گذاشت . بعد از مدتی آن شهر توسط آسوری ها فتح شد . یک جوان آسوری وقتی چشمش به آن شعار افتاد با شمشیر تمام نقطه های روی نور را کند . یک روز هم قماربازی برای رفتن به خانه دوستش از آن کوچه می گذشت که « آ » آن را حذف کرد . یک روحانی که از روبرو می آمد وقتی چشمش به این صحنه افتاد حرف «ه» را بعد از «ر» نوشت و برای آن قمارباز طلب بخشش کرد . سالها بعد یک کارگردان که درباره خدا فیلمی را می ساخت تصمیم گرفت که یک سکانس فیلمش را توی آن کوچه ضبط کند بعد از پایان آن سکانس سه نقطه بالای « ر » گذاشت .
سال ها گذشت . یک روز پیامبر دیگری از آن کوچه تردد کرد به شعاری برخورد کرد که نوشته بود :
« خدا سوژه است . »
با خودش گفت :« لعنت به تمام پیامبران دروغین »
و با زحمت آن شعار را پاک کرد و به جای آن نوشت :
« خدا نور است .
پیامبر خدا »

سلام

 

سلام... حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه در خیالی دور
که مـــردم به ان شادمانی بی سبب می گوینـــد
با این همه اگــر عمری باقی بــود  طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالــی خواب هایم سال پر از باران بود
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنـــار پنجره بمانی تا باران ببارد
اما دریغ کــه رفتن  راز غریب  این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد
می دانم دل من همیشه پر از هـــوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همـــه ی رفتن ها باز نیامدن است
بی پرده بگوییم:
می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم  میخواهم بروم  نمیخواهم بمانم
هذیان میگویم ؟؟؟ نمیدانم!!!۱
.........

نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد  بی کنایه و ابهام
پس از نـــو می نویسم................

www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه 

کل نفس ذائقه الموت

       

 

                    آذربایجان در ماتم غیور مردان وشیرزنان خود

           مصیبت وارده را به مردم شجاع آذربایجان تسلیت عرض مینمایم

من که خوشم اومد شما چی؟

 
  
                            

جالبه نه؟

    



      


جالب وخواندنی!!!!!!

 

يك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است :

مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسيار زيبا ، با سليقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم.شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست ، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زياد نيست. هيچ كس درآنجا با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟چند سئوال ساده دارم:

1- پاتوق جوانان مجرد كجاست ؟
2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند ؟
3- چرا بيشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهري متوسطند ؟
4- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند ؟
امضا ، خانم زيبا


و اما جواب مدير شركت مورگان :

نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سئوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد ، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف مي‌كنم.از ديد يك تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دليل آن هم خيلي ساده است : آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همينجاست : زيبائي شما رفته‌رفته محو مي‌شود اما پول من ، در حالت عادي بعيد است بر باد رود. در حقيقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه. از نظر علم اقتصاد ، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".به زبان وال‌استريت ، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدو اج با شما. بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و ... را در نظر بگیرید) آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با مشخصات شما باشم.

 در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد ، بجاي آن ، شما خودتان مي‌توانيد با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري ، فرد ثروتمندي شويد. اينطور ، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.

امضا رئيس شركت ج پ مورگان

تو دنیای منی

 

تو دنیای منی ، بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی ، قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم!

نمی دانم




   نمی دانم در کدام فصل از خاطراتم جاودانه شده ای


    که همیشه میهمان نگاه منی


    نمی دانم چگونه آمده ای


    که حتی با اینکه نیستی


    از تمام بودن ها ماندنی تری


    کجای آرزوهایم تو را نقاشی کرده ام


    که آرامش تمام رویاهایم شده ای...

یاد تو

 

واژه " را

 
به تازیانه می گیرم !

 
اگر در ذهنم ...


جز به یاد تو جاری شود !!!


خوب من !


جز تو هیچ نمی نویسم...


تویی تمام من ...

امشب ...


        قاصدک خیالم را فوت کرده ام


                         دیدمش  به سوى آسمان رفت


                                           ماه را پشت سر می گذارد


                                                             و کهکشانها را رد خواهد کرد


    چشم انتظار باش


               نشانى تو را به او داده ام


                                  به او خوب گوش کن


                                                   به تو خواهد گفت


                                                                    که چه اندازه


                                                                               دوستت دارم...

چند سالی میگذشت...........

 
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
 
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.
 
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
 
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
 
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
 

تقدیم به همه زندگی من

 

چه فراموشکار شده ام اینروزها

من رنگ چشمانت را فراموش کرده ام

چه فرقی میکند که چشمهایت چه رنگی ست وقتی

چشمان تو را

در دریا

در جنگل

در خاک نمناک بهار

در زلال قطره های باران

میبینم

من ترانه صدای تو را

فراموش کرده ام

چه فرقی میکند صدایت چه آهنگی دارد وقتی

آهنگ نفسهایم صدای تو دارد

من نامت را فراموش کرده ام

هرچه میخواهد باشد

من تو را

دریا , کوه , آسمان

من تورا

موج ,سنگ , ستاره

مینامم

چه فرقی میکند نام تو چیست وقتی

من تو را بی هیچ کلمه ای صدا میکنم

و تو بی هیچ صدایی جوابم میدهی

من نامت را فراموش کرده ام

نام تو هرچه میخواهد باشد

من که میدانم تو

نه یک اسم

که یک دنیا اسم داری

من تو را

هوا , آب , نان

من تو را

نفس

اشک

باران

من تو را

دنیایم

صدا میزنم

و تو جوابم میدهی

پس چه فرقی دارد

که نامت چیست

هرچه میخواهد باشد

وقتی تو دنیای منی

و همه دنیا در چشمان تو خلاصه میشود

وقتی سکوت دنیا را

تنها صدای تو میشکند

چه فرقی دارد که من با تو

دنیا را فراموش کرده باشم

خوب بخونش باشه؟

 

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر،تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه،بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان،

که مرا به یاد تو آورد...

شعری که همیشه با تو بماند.

دوست خوب

روزي معلمي در سر كلاس درس مسابقه ايي ترتيب داد
ظرفي آب يك قطعه صابون و يك قوطي جوهر خود نويس آورد.
بچه ها را به صف كرد و مسابقه شروع شد. قرار بود هر يك از
بچه ها دست خود را كه قبلا جوهري شده بود بدون كمك كسي و
                   . بدون كمك دست ديگر با آب وصابون پاك كند
به اين صورت كه راست دست ها بايد دست راست خود را جوهري
كرده و با همان دست جوهر را با آب و صابون تمييز ميكردند و
چپ دست ها هم به همين ترتيب براي هر كس زمان گرفته ميشد
ودر پايان هركس كه زمان كمتري صرف كرده بود و دستش را نيز
تمييزتر شسته بود برنده اعلام ميشد.مسابقه تمام و برنده مشخص شد
اما هنوز مقداري جوهر بين انگشتان دست فرد برنده مانده وكاملا
تمييز نشده بود. معلم نفر آخر را(كه زمان بيشتري صرف كرده و
دستش كمتر تمييز شده بود) آورد و اين بار اجازه داد تا از هر
دو دست خود براي تمييز كردن جوهر خودنويس استفاده كند.
زمان گرفتند ديدند در زماني بسيار كمتر از نفر اول دست خود
را تمييز نمود و هيچ اثري از جوهر بر دستش نماند. معلم بچه ها
را جمع كرد و به آنها گفت: ديديد ما همه مثل آن دست هستيم.
اگر روزي همه ي عزم خود را جزم كنيم كه درون خود را
پاك كرده وشستشو دهيم باز هم جاهايي باقي ميماند كه دستمان به
آن نخواهد رسيد. اما اگر يك دوست خوب و صادق مثل آن دستمان
وجود داشته باشد خيلي راحت تر و بهتر ميتوانيم خود
را اصلاح كنيم

دقت کن لطفا"

 

وقتی کسی را دور انداختیم دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم  لدا  وقتی   دنبال چراها  و اشتباهات او می رویم که هنوز او را کاملا دور نیانداخته باشیم ...!

سکوت سرد فاصله ها ............

 


خــــــــــــــــــــــیابان ،

کــــــــــــــــــــــــــــــــــوچه ،

دوستت دارم های واقـــــــــــــــــــــــــــعی ،

نـــــــــــــــــــگاه های پـــــــــــــــــر از مــــــــــــــــعنی ...

هیچ کدام به درد من نــــــــــمی خورند ... !!!

من " خــــــــــــــــــــودت " را می خواهم !!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــی فهمی ... ؟؟؟ !

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــودت را ... 

http://axgig.com/images/75786133652731967073.jpg


دلـــــــــم ذره ای ،

" مــــــــــــــردن " مــــــــی خواهد ... !!!

فــــــــــــــــــــقط مـــــــــــیخواهم بــــــــــبینم ،

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اگـر نـــــــــــــــــــــباشم ...

تــــــــــــمآم مـــــــــــــــشکلات حـــــــــــــــــــــــل مـــیشود ... !!!؟

http://axgig.com/images/84784019436487987032.jpg


" زنــــــــــــــــــدگیم " را مـــــــــــی بوسم و ،

مــــــــــــــــی گذارم کــــــــــــــــــــــــــنار ... !!!

به دردم نـــــــــــــــــــــــــــــــــخورد ... !!! 

http://axgig.com/images/80793698112805262443.jpg


دَمَــــــــــــــــــــــــش گـــــــــــرم !!!

بـــــــــــــــــــاران را مــــــــــــــــــــی گویم ... 

به شــــــــــــانه ام زد و گــــــــــــفت :

خــــــــــــــــــــــــسته شـــــــــــــــدی ... ؟؟؟

امــــــــروز را تو اســــتراحت کن ...

من به جــــــــــــایت مـــــــــــــی بارم ... !!!

http://axgig.com/images/39960075012062452724.jpg


آنـــــــــــقدر نـــــــــــیستی ،

که گــــــــــــاهی حــــــــــــس میکنم ،

عشق را نـــــسیه به من داده ای ... !!!

" بـــــــــــــــ ـــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــــی تـــــــــــــــــــابم " ... !

نـــــــــــــــقد مـــــــــــــی خواهمت ... !!!

http://axgig.com/images/15591214094967470393.jpg


تا چشم کار میکند ، نـــــــــــیستی ...

این غم انگیزترین چــــــــــــــــــــــــــیزیست ، 

که مــــــــــــــــــــــیشد دیــــــــــــــــــــــــــــــــــد ...

کاش کـــــــــــور بــــــــــودم ،

چشمـــانم را بـــــــــی حضورت نـــــــــــمی خواهم ... !

 دلـــــــــ ــــــــــــ ــــــــــ ـــــــتنگی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــبودنت را ،

به رخ لــــــــــــــحظه هایم مــــــــــــــــیکشند ... !!! 

http://axgig.com/images/82974503830808636432.jpg


بـــــــــاز هم " خـــــــــــــــــیال " تــــــــــو ، 

مـــــــــــــــــــــــرا ،

" بـــــــــــــــــــــرداشت " !!!

کــــــــــــجا مـــــــی برد نمی دانم ... !!!

آهـای نـــــارفیق ...

بازیـــــــــت که تـــــــمام شد ...

مـــــــــــــــــــــــــرا دوبـــــــــــــــــــــاره

بـــــــا همین لــباس 

بی قرار دیــــــــدنِ دوبـــاره ات

بر ســـر شـــــعرهایم بــــــــــنشان ... !!! 

http://axgig.com/images/67935984274210093280.jpg

نیمه گم شده من ..........


 

چه فراموشکار شده ام اینروزها

من رنگ چشمانت را فراموش کرده ام

چه فرقی میکند که چشمهایت چه رنگی ست وقتی

چشمان تو را

در دریا

در جنگل

در خاک نمناک بهار

در زلال قطره های باران

میبینم

من ترانه صدای تو را

فراموش کرده ام

چه فرقی میکند صدایت چه آهنگی دارد وقتی

آهنگ نفسهایم صدای تو دارد

من نامت را فراموش کرده ام

هرچه میخواهد باشد

من تو را

دریا , کوه , آسمان

من تورا

موج ,سنگ , ستاره

مینامم

چه فرقی میکند نام تو چیست وقتی

من تو را بی هیچ کلمه ای صدا میکنم

و تو بی هیچ صدایی جوابم میدهی

من نامت را فراموش کرده ام

نام تو هرچه میخواهد باشد

من که میدانم تو

نه یک اسم

که یک دنیا اسم داری

من تو را

هوا , آب , نان

من تو را

نفس

اشک

باران

من تو را

دنیایم

صدا میزنم

و تو جوابم میدهی

پس چه فرقی دارد

که نامت چیست

هرچه میخواهد باشد

وقتی تو دنیای منی

و همه دنیا در چشمان تو خلاصه میشود

وقتی سکوت دنیا را

تنها صدای تو میشکند

چه فرقی دارد که من با تو

دنیا را فراموش کرده باشم

 

 

دلـتـنـگـی هــا

گـاه از جـنـسِ اشـک انـد و گـاه از جـنـسِ بـغـض ؛

گـاه سـکـوت مـی شـونـد و خـامـوش مـی مـانـنـد

گـاه هـ ـ ـق هـ ـ ـق مـی شـونـد و مـی بـارنـد . .

دلـتـنـگـیِ مـن بـرایِ تـو امـّـا

جـنـسِ غـریـبــی دارد . .
 

تمام مرا با خود برده ای

نمی دانم

کجایم

کدام سو

بدنبال چه می گردم

خودم یا تو...