قانـــون دانــــه (ایمیلی از یه دوست خوب )
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري
(ادامه مطلبو حتما"بخوانید)
روزای قشنگ عمرم رو بدهکار منی
تو خیال کردی که از نیومدنت بی خبرم
هی میگی غصه نخور گریه نکن پشت سرم
گرم گریه بودمو نمی دونستم چی میشه
وقتی رفتی دیدم ای وای چی اومد به سرم
وقتی شاخه گلی واسه عزیزی می برم
تو میای در نظرم
وقتی از پیچ و خم خاطره هات می گذرم
تو میای در نظرم
تو میای در نظرم
بی تویی رو چه روزهایی که تحمل کردم
غم زده ترک بهار و چمن و گل کردم
ای کسی که هنوزم باعث آزار منی
روزای قشنگ عمرم رو بدهکار منی
درشبان غم تنهایی خویش
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من دراین تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان توپریشان تراز اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش بازورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تومن
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سر شار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستررود
کاشک همچون حبابی برآب
درنگاه تو رها می شدم از بودو نبود
شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
ببین که شعر تو را بی بهانه میخوانم
شب است و مرغ شب و ذکر حمد ایزد پاک
و من که ذکر تو را جاودانه میخوانم
به کلبه دل من عاشقانه کن گذری
که من همیشه تو را عاشقانه میخوانم
جوانه میشکفد در دلم به عشق وصال
و من،دوباره تو را چون جوانه میخوانم
اسیر موج دعایم کسی نمی داند
که زیر موج غزل از کرانه میخوانم
در این غروب غم انگیز،همدم من باش
ببین که شعر تو را بی بهانه میخوانم
دل تنگم
بيقرارِ تواَم و در دل تنگم گلههاست
آه! بيتاب شدن عادت كم حوصلههاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بينِ من و تو فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟!
بال، وقتي قفسِ پر زدنِ چلچلههاست،
بيتو هر لحظه مرا بيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزلههاست
باز ميپرسمت از مسئله دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئلههاست
عاشقم بر انتظار آن لحظه ای که تورا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدای خوبم اگر قرار است بسوزم طاقتم ده!!!!!!!!!!!!
واگر بناست بسازم قدرتم ده!!!!!!!!!!!!!
مهربانم وقتی خیال تو زودتر از خواب به بالینم سر میکشد فراموش میکنم شب از کجا آغاز میشود
وبدترین شکل دلتنگیم زمانی است
که احساس کنم تو رادرکنار خود دارم
وبدانم که هرگز به تو نخواهم رسید
ای کاش کلمه ی حقیقت آنقدر با زبان ما آشنا بود
که برای بیان ابراز محبت
و گفتن دوستت دارم نیاز ی نداشتیم قسم بخوریم
خدارا در همه حال شکر
سقف
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پابر جا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه ی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب وستاره میگم
ا ز تو از خواهش تو
میگم و دوباره میگم
زندگیمو زیر این سقف
با تو اندازه می گیرم
گم میشم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون افسوس افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت
کمترین فاصله مونه
ترانه عشق

در من جاری ست
ترانه عشق
و اغاز می شود با اهنگ باران
و چه زیباست دستهای تو
وقتی که تقدیر مرا ورق می زنی
لبریزم از تو خیسم از باران
با تو تکرار می شوم
و چون پرستوی بی قرار اشیانه می کنم بر شانه های تو
در عبای تنهای خود می پیچم
و پروانه های نیمه جانم را در اغوش می کشم
و چه زیباست دستهای تو
وقتی که پلی می سازی تا خود ماه
برای به اغوش کشیدن پروانه های نیمه جان
لبر یزم از تو خیسم از باران
با تو تکرار می شوم
در عشق با اهنگ باران
ردای شوم تنهایی

در این بی کس سرای تنگ و وحشت زا
دمی از عشق میخوانم
گهی از او همی نالم
گهی بر دل ، گهی بر سنگ بی مهری
شباهنگام میکوبم !
همی از غصه لبریزم
نمی رقصد خیال من
نمی خندد لبان من
بیا ای یار دیرینم
بیا ای چشمه ی زیبای رویایی
بیا و بر کن از این دل ردای شوم تنهایی
زمان گذشت

زمان گذشت
" من " گذشتم
...
تمـــــــــام ماجرا اما
هنــــــــــوز در برابر چشمانم
می گذرَد
...
کاش این خاطره ی لعنتی هم کوتاه می آمد
و مثل من
" می گذشت "
احمد شاملو
من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند. نه ابرو درهم میکشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایهبان دیگران است. نه ایرانی را به غیرایرانی ترجیح میدهم نه ایرانی را به ایرانی. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارسزبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیاییام، یک سیاهپوستِ زردپوستِ سرخپوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم. من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح میدهم شعر شیپور باشد، نه لالایی
این هم تصویری از شیرزنان تالشی
اثر تلفیقی معنادار از آثا رهنرمند فرزانه ایرانی که هم خطاط ممتاز وهم نقاشی میکند
آنچه در کائنات هست همه حمد تو گویند
اثرتلفیقی با اجازه استاد گرانقدر عرصه نقاشی وخوشنویسی
راز عشق شقايق
گلي بودم به صحرايي ، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شيدايي
و صحرا در عطش مي سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده ، تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته ، به پايش خار بنشسته
بگيرند ريشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد
و يک دم هم نياسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روي من
به ره افتاد و او مي رفت، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر مي کرد، پس از چندي
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت: چه بايد کرد؟
به جانم ، هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم ، هرگز دوايي نيست
نمي فهميد حالش را ، چنان مي رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
نه حتي آب ، نسيمي در بيابان کو ؟
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبريز ماتم شد ، کمي انديشه کرد ، آنگه
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود ، با غم رو به رو مي کرد
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل ، که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي ، بمان اي گل
و با اين رنگ و زيبايي
تو را من چشم در راهم شبا هنگام

تو را من چشم در راهم
شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «تلاجن*»
سايه ها رنگ سياهی
وزان دل خستگانت راست
اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ،
در آن دم که بر جا
درّه ها چون مرده ماران
خفتگان اند؛
در آن نوبت
که بندد دست نيلوفر
به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ،
من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم
چنین بی کس شدن در باورم نیست
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
|
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .

دنیا را بد ساختند گل من
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است
تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...
دنیا را بد ساختند گل من
کسی که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند
واین رنج است
(زندگی یعنی این .)
دوش به منش گفت
من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم ؟؟
با اين سوال بي جواب پناه به آئينه مي برم
خيره به تصوير خودم ، مي پرسم از كي بگذرم ؟
يه سوي اين قصه تويي ، يه سوي اين قصه منم
بسته به هم وجود ما تو بشكني من مي شكنم !!!
نه از تو ميشه دل بريد نه باتو ميشه دل سپرد!!
نه عاشق تو ميشه موند، نه فارغ از تو ميشه مرد
هجوم بن بست و ببين هم پشت سر هم روبرو ...!!
راه سفر باتو كجاست ،من از تو ميپرسم بگو؟
تو بال بسته مني ، من ترس پرواز توام !!
براي آزادي عشق از اين قفس من چه كنم ؟
مهر سكوت
روزها مي گذرند، لحظه ها از پي هم مي تازند
وگذشت ايام چون چروكي است كه برچهره من مي ماند.
روزها مي گذرند و سكوتي ممتد برلبم مي رقصد...!!!
قصه هايي كه زدل مي آيند ، زيرسنگيني اين بار سكوت
بي صدا مي ميرند!!
روزها مي گذرند، من به خود مي گويم:
گر كسي آمد برداشت زلب مهر سكوت
گر كسي آمدو گفت: قطعه شعري بسرود
گر كسي آمد و از راه صفا دل مارا بربود
حرفها خواهم زد ، شعرها خواهم خواند،
بهر خلق جهان قصه اي خواهم ساخت.
روزها مي گذرند، من به خود مي گويم گر كسي آمدو برزخم دلم
مرهمي تازه گذاشت ،گر كسي آمدو برروي دلم طرحي از
خنده گذاشت ، گر كسي آمد و در خاطر من نقشي از خود انداخت
صدزبان بازكنم ... !!!
قصه ها ساز كنم ، گره از ابروي هر غمزده اي در جهان باز كنم
من به خود مي گويم اگرآمد آن شخص من به او خواهم گفت:
آنچه در محبس دل زنداني است،
من به او خواهم گفت تا ابد دردل من مهماني است .
ولي افسوس و دريغ .... !!!!!
آمدي نقشي زخود در سرمن افكندي
دل ربودي و به زير قدمت افكندي
ديده دريا كردي ،عقل شيدا كردي
طرح جاويدسكوت ،تو به جاي لبخند برلبم افكندي !!!!
دل به اميد دوا آمده بود به صفا درد برآن زخم كهن افكندي
انتظار... انتظار!!
در من غمي نشسته است
نه از حرف ،كه از نگاه ....!!
نه در سينه كه در احساس !!
نمي دانم چه اصراري است كه تو را هرروز
در فردا مي جويم ؟؟
فردايي كه قرنهاست پشت ديوار امروز
سربرزانوي انتظار دارد....!!!!
انتظار... انتظار!!
ایکاش
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندُه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
ای وای اگر صیاد من … غافل شود از یاد من
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشتهی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم
گر شکوهای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنهی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است بجانم شرری
که بجان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشائید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامهء زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مدد کار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
یادی از مهدی اخوان ثالث
زمستان
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

یادی از مولانا جلالالدین رومی

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بستهام و برده دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :
آنچه گفتند و سُرودند،
تو آنی خودِ تو جان جهانی گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی, تا درِ خانه متروکه هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...
به تو سوگند که این راز شنیدی .....
قسم به عشق ، به انتظار ، به پنجره
قسم به شب ، به آسمان ، به باران
قسم به تو ، به عشق تو ، به مهر تو
هرگز به جاده ي ترديد گام نخواهم گذاشت
نگاهت را به من بسپار
امانتي هايت را كنار رازقي هاي دلم در جنگل احساسم
و در كلبه عشق پنهان كردم
تو مي داني نگاهت به بهانه ي نفس كشيدن من است
به من بنگر هر بار كه مهتاب را به من ترجيح مي دهي
نمي داني چه دردي مي كشم
تو سكوت ميكني و من تا انتهاي آوارگي گريه مي كنم
قسم به دل ، به اشك و آه ، به ماتم
قسم به روز به آسمان به مهتاب
سكوت من نشانه ي گلايه نيست
فقط كمي با دلم مدارا كن.........
نازنینم تولدت مبارک
ایکاش
تو
این
روز قشنگ
پیش هم
بودیم
شب ميلاد تو اي دوست براي دل من
شب ميلاد تو اي دوست براي دل من
شب ميلاد همه خوبی هاست
آسمان می خندد
از برايم انگار
اختران از دل تاریکی ها
روشنی می بارند
هرکجا می نگرم
مهر و آیینه و آب با تبسم به دلم می گویند
شادی ات کو اي دوست؟
شب ميلاد همه خوبی هاست...
دل من امشب ازاين حادثه خوش لبریز
دامن افکارم
پر گل هاي خیال تو شده است
تک تک گلها را
یک به یک می بوسم
و به دل می دوزم
گرچه دستم خالیست
دلی از عاطفه لبریز و پر از عطر امید
توشه ی راهت باد ...
بیاد اسطوره شعر فارسی( فروغ فرخزاد)
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون اینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم . نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق؟ ندانم . نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟؟؟؟؟؟؟؟
اولین حلقه ازدواج را چه كسی به دست كرد؟!

به دست كردن حلقه ازدواج یكی از قدیمی ترین و جهانی ترین رسوم است. این رسم مربوط به زمان های خیلی قدیم است. در واقع كسی نمیتواند زمان درست آن را بگوید؛ اما استفاده از انگشتری در مراسم ازدواج به شكل "حلقه"، علامت كمال و ارتباط آن با وصلت دو فرد، مؤید كمال زندگی انسانی به شمار میرفت.
اولین مردمی كه در تاریخ ، حلقه ازدواج را به كار بردند مصریان بودهاند. گویا در نوشتههای هیروگلیف كه نوشتههای تصویری مصریان است حلقه، علامت ابدیت بود. یعنی حلقه ازدواج به انگشت زوجین كردن، به نوعی رمز زناشویی پایدار و ابدی بوده است و پس از مصریان، مسیحیان نیز در حدود سال ۹۰۰ میلادی شروع به دست كردن و استفاده انگشتر و حلقه در مراسم ازدواج خود نمودند.
شاید برای بسیاری این سؤال پیش بیاید كه چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم دست چپ میاندازند؟ تحقیقات نشان داده است كه یونانیان قدیم عقیده داشتند كه رگ مخصوصی از این انگشت میگذرد و مستقیماً به قلب وارد میگردد و برخی ها نیز بر این معتقدند كه چون این انگشت را كمتر از سایر انگشتان دست خود مورد استفاده قرار میدهیم حلقه درآن قرار میگیرد و به طور كلی برای به دست كردن یك وسیله زینتی مناسب تر از سایر انگشتان دست است.
من تورا آسان نیاوردم به دست(به بهانه سالروز تولد گل من )

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را اسان نیاوردم به دس
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را اسان نیاوردم به دست
در دل اتش نشستن کار اسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار اسانی نبود
با غروری هم قدو بالای اسمان
بارها در خود شکستن کار اسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینیه بار غم شکست
من تو را اسان نیاوردم به دست
در بدست اوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده ، شب زنده داری ها شده
در بدست اوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را اسان نیاوردم به دست
من تو را اسان نیاوردم به دست
بابا جان فقط پنج دقيقه ، باشه ؟
|
تولدت مبارک
و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هرسال وقتی ۱۵مردادمیآید
هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاورند
از خودم می پرسم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و زود فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میآیندکه زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….
تولدت مبارک
نازنین تولدت مبارک
امروز با شکوهترین روزی هست که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد ![]()
به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی![]()
چه لطيف است حس آغازي دوباره ... ![]()
به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ... ![]()
و چه اندازه عجيب است ... ![]()
روز ابتداي بودن ... ![]()
وچه اندازه شيرين است امروز ... ![]()
روز ميلاد تو ... ![]()
روز تو ... ![]()
روزي كه آمدي ... ![]()
دست دست حالا همه با هم
حالا نوبت فوت کردن شمعِ

دمی هم با هوشنگ ابتهاج

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشام این ترانه از توست
آن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمهی شبانه از توست
من اندوهِ خویش را ندانم
این گریهی بی بهانه از توست
ای آتشِ جانِ پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شدهی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگرنه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمات؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست
من میگذرم خموش و گمنام
آوازهی جاودانه از توست
چون سایه مرا به خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست
کاش میشد سرنوشت خویش را از سرنوشت ...........!!!!!
نیمه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد...
وز خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد ...
تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو و عشق تو ای یار وفا خواهم کرد!!!!
زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم
خدا داند که با چشمت هزاران قبله می سازم!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تمام ماجرای من سه واژه شد برای تو
سه واژه جدا ،جدا....
من و...
شب و...
هوای تو....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من عشق را درتو..تو را دردل..دل را درموقع تپیدن..وتپیدن را بخاطرتودوست دارم..من غم را درسکوت..سکوت را درشب..شب را برای اندیشیدن بتو دوست دارم..من بهاررا بخاطر شکوفه هایش..زندگی را بخاطرزیباییش..وزیباییش رابخاطرتو دوست دارم..من دنیا را بخاطرخدایش،خدایی که تورا خلق کرد دوست دارم!!!!!
دل به چشمای تو بستم...
تو شدی همه وجودم...
عشق تو باور من شد....
با تموم تار و پودم!!
بیاد(( فروغ فرخزاد ))

نمی دانم چه می خواهم خدایا
، به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من ،
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم ،
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها ،
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من،
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ،
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند ،
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند ،
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من ،
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد ،
خدا را بس کن این دیوانگی ها
پروردگارت باتومی گوید:
تورادر بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود رابه من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایم خوب می دانم
تو دعوت کن مرا برخود
به اشکی … یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو مارا
توخواهی یافت
که عاشق می شوی برما
وعاشق می شوم برتو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد




















-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی