مواظب چشمای من باش

 

تو این دنیای نامرد یه پسر نابینا بود که یه دوست دختر داشت

دوست دخترشو خیلی دوست می داشت بهش می گفت:

اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می مونم

یک روز یک نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره.

پسره وقتی تونست دوست دخترشو ببینه دید که اونم

نابیناست به دختره گفت دیگه دوست دختر نابینا نمیخوام

از پیش من برو. دختره وقتی داشت می رفت لبخند تلخی

زد و با اشک گفت:

                                مواظب چشمای من باش

کافه‌ی فرودگاه

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت:
- بب...خشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود!
- تو سیگار می‌کشی؟
............- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه

منکه خیلی خوشم اومد شما چی ؟

1

همسران ما .....

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت

او همسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرایی می کرد، این همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

 پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز بسیار دوست می داشت و او را کنار خود قرار می داد، اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود، هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو می شد به او توسل می جست تا آنرا مرتفع نماید.

ادامه نوشته

بستنی ساده یا شکلاتی

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت  

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:  

بستنى خالى چند است؟  

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت  

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت....

پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت.

پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!

سه پند لقمان به پسرش

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

آرایشگر و مشتری

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.  

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

 وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت:  

من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. 

 مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟  

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ 

 بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.  

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.  

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت

 می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند

 آرایشگر با تعجب گفت:  

چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم

 مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد

 آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند

 مشتری تائید کردوگفت:  

دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

مرد نابینا و خبرنگار (حتما"بخوانید)

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

 مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ، که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد..

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!!!!!!!!!!!

نمونه خط تستعلیق

ابر چشمم ، ژاله بار است

 

 

 

مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!

زآه شرر بار ، این قفس را ............ برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را .. پر شرر کن !

 

ظلم ظالم ، جور صیاد .................... آشیانم داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت .......... شام تاریک ما را سحر کن

 

نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است

.................. این قفس چون دلم تنگ و تار است ..................

شعله فکن در قفس ای آه آتشین ..... دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این ... بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران ............... مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن

یک شب بیا منزل ما

خواهم که بر زلفت ، زلفت ، زلفت هر دم زنم شانه ، هر دم زنم شانه ترسم پریشان کند بسی حال هرکسی چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه خواهم بر ابرویت ، رویت ، رویت هر دم کشم وسمه ، هر دم کشم وسمه ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی چشم نرگست دیوانه دیوانه ، دیوانه دیوانه یه شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشکل ما ای دلبر خوشگل ما دردت به جان ما شد روح و روان ما شد خواهم که بر چشمت ، چشمت ، چشمت هر دم کشم سرمه ، هر دم کشم سرمه ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه خواهم که بر رویت ، رویت ، رویت هر دم زنم بوسه ، هر دم زنم بوسه ترسم که نالان کند بسی مثل من کسی چشم نرگست جانانه جانانه ، جانانه جانانه یک شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشکل ما ای دلبر خوشگل ما دردت به جان ما شد روح و روان ما شد

ولی میرم به شیراز

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا

                                   تورامن چشم در راهم

 

 

                                         من ومحمدآقای مهربون

من و غزل زندگی ام

                                          نمائی از پل ورسک

اثری ماندگار از استاد بنان

باز ای الهه ناز، با دل من بساز
که این غم جانگداز، برود ز برم

گر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم.

باز میکنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.

گرنکند تیر خشمت دلم را نشان

بخدا همچون مرغ پر شور و شرر،
بسویت بپرم.

آنکه او ز غمت دل بندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر،
نیابی اثرم.

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

صبح امید كه شد معتكف پرده غیب

گو برون آی كه كار شب تار آخر شد

آنهمه ناز وتنعم كه خزان میفرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شكر ایزد كه به اقبال كله گوشه گل

نخوت با د  دی و شوكت خار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

كه به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

باورم نیست به بد عهدی ایام هنوز

قصه غصه كه در دولت یار آخر شد

در شمار  ارچه نیاورد كسی حافظ را

شكر كان محنت بیرون ز شمار آخر شد.

 

تمنای دعایی دارد

دمی با خواجه شیراز

یاد بـــــاد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

بوداعی دل غــــــم دیده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده پیر نـــــــــدانم ز چه آزاد نکرد

مُطربا پــــرده بگردان و بزن راهِ عراق

که از این راه بشد یـــار و زما یاد نکرد

کاغذیـن جامه بخوناب بشویم که  فلک

رهنمو نیم بپایِ علَم داد نـــــــــکرد

دل بامید صدایی ، کـــه مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهــاد نکرد

سایه تا بــــاز گرفتی ز چمن مرغ سحر

آشیان در شکن طُرّه شمشاد نکــــــــــــرد

شاید ار پیکِ صبا از تو بیآموزد کــــــــــــار

زآنکه چالاکـتر از این حــــــرکت باد نکــــرد

کاکِ مشّاطه صُنعش نکشد نقش مــــــــــــراد

هرکه اقرار بدین حُسن خـــــــــــــــدا داد نکرد

غزلیّات عراقیست سُرود حــــــــــــــــــــــــافظ

که شنید این رهِ دلسوز که فریـــــــــــــاد نکرد

جان فداي غربت و دوري تو اي نازنين

دوست دارم من ببينم روي زيباي تو را
هم بيفتم پاي تو بوسم قدمهاي تو را
وه چه زيبا دلبري اي يوسف کنعان من
من بنازم قامت رعنا و بالاي تو را
دوست دارم هر طرف من بنگرم بينم رخت
هر کجا باشم فقط بينم سراپاي تو را
جان فداي نام زيبايت که زيبا طلعتي
از خدا خواهم شبي يک لحظه روياي تو را
حس کنم از هر طرف همچون نسيمي بر مشام
اي گل نرگس همه عطر دل آراي تو را
دوست دارم فيض آن پابوسي درگاه تو
خاک راهت گشته بوسم خاک پاهاي تو را
دوست دارم زندگي را من فقط با ياد تو
هر نفس گويم به لب نام مسماي تو را
من در اين ظلمت سرا و شام تاريک جهان
دوست دارم تابش نور دل افزاي تو رإ
دوست دارم من جهان در آن کريمه دولتت
زندگي در آن زمين و دشت و صحراي تو را
دوست دارم منتظر بودن به راهت تا ابد
دوست دارم دولت ديدار فرداي تو را
جان فدايت اي گل زیبای روح افزای من 
کي نصيب ما بگرداني تماشاي تو را
در دل عاشق بجز شوق رخ جانانه نيست
کس نگيرد در دلم يک لحظه هم جاي تو را
جان فداي غربت و دوري تو اي نازنين
من بنازم صبر ايوب تو و روح شکيباي تو را

عکسهای ناز از شیراز

 

 

چرا شيشه شکست؟

یک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل
يک کودک شيطان آمد.


شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل
تنگم می شد...اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی
پنجره هم کمتر است؟


دل من سخت شکست اما
هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد..

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای...........


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

انگاه که با قضاوتهای شخصی و نادرست به دیگران تهمت میزنی

انگاه که با بیمهری تمام از خودت دورش میکنی

و با تمام وجودت سعی میکنی که دیگرانو هم ازش دور کنی

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟ !

من ازین گل خوشم اومده شما چی؟

 

 

 

 

 

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

                                        خم ابرو

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

زن ومهتاب

روي خــــــود ديد در آينـــــه زن زيبـــــايي
مهوشي لاله رخــــي ، ســـــرو سهي بالايي

مست و مغرورشد از جـــلوه زيبايي خـويش
گشت مفتـــــون دل آرايي و رعنايي خـويش

لحظه اي چند چــــو در آينـــــه او كرد نگاه
گفت: چون من رخ رخشند ه كجــا دارد ماه؟

مــــاه زيباست و لي نيست بــــه زيبايي من
او بـــــود بيخبر از حسن و دلارايـــــي من

مه كجــــا اين همــــــه اسرار خدايي دارد؟
چشم چون نرگس و گيسوي طلايــــي دارد

كي رخ مـــــاه چنين روشن و رخشند ه بود
كي لبش چون لب من غرق شكرخند ه بود؟

من شب و روز كنم جلو ه گـــري در انظار
ما ه چندين شب ازاين حسن بود برخوردار؟

زن مغرور چـــــو از آينه برداشت نـــــگاه
ديد از پنجــــره نــــــاگه رخ نــــوراني ماه

كز پس كــــــوه همي چهـــــره نمايان كرده
افق از پرتــــو خود روشن و رخشان كرده

چـــــون زن از مـــاه فلك آنهمه زيبايي ديد
ار حســـد سخت بــــــر آشفت سراپا لرزيد

گفت اي مــــــاه تـــــرا بايد نــــــــابود كنم
بايــــدت محو از اين صحنه بسي زود كنم

آيم اكنــــون بــــه ســـر قـــله آن كــوه بلند
آرمت اي مــــــه رخشنـــــــد نهاني در بند

دريكـــــي دره تـــــاريك كنـــــــم پـر تابت
تـــــا بميري تـــــو و نابود شـــــود مهتابت

زن آشفته بدين فــــكر شد از خــــانه برون
رفت جون آهوي رگشته بســــــوي هامون

رنج ره برد بسي تـــــا كه بـــــكوهي برشد
قـــــــد برافراشت ســـر سنگي وبالا تر شد

دست خــــود كــــرد بسوي مه تا بنده دراز
نا گهــان پـــــاي بلغــــزيدش و افتاد از ناز

ضربه هـا خورد ز هرسنگ سيه بر سراو
لحظـــــه بسته شـــد از درد دو چشم تر او

مـــــاه آرام بر آن غمزده شـــــد نورافشـان
بوسه زد بر رخش آهستــه و گفتش خندان

اي زن اي ماه زمين اينهمـه مغرور مبـاش
از حقيقت تو چنين بيخبـــــر و دور مباش

كز ببيني رخ من روشنـــي درخشان بـاشد
اين درخشندكي و روشنـــــــي از آن بـاشد

هر كجـــــــا كلبه تاريك و پريشانـي هست
كلبه پيره زن مضطر و بي نانــــي همست

من بــــدانجاي كنم روي و شوم نـورافشان
گــــر چه اين نور فشاني بودم كـاهش جان

نيمــــــه شب شمـــــع ره مــردم آواره منم
روشنـــــي بخش دل كــــــودك بيچاره منم

اي زن اي ماه زمين خيزو توهم نيكو بـاش
اشک از ديده ميفشان وحقيقت جـو بـاش

دلیل تنهایی مان اینست... ای دوست ،

 

دلمان پیش کسی است که...!!
حواسش پیش ما نیست...!!
و حواسمان پیش کسی است که ...!!
دلش پیش ما نیست...!!

                             به  هر کوی و در از شوق سفر باید کرد

 

دعا(2) سفر عشق - راز گشایی

با دل تنگ به سوی تو سفر باید کرد
از سر خویش به بتخانه گذر باید کرد

پیر ما گفت : ز میخانه شفا باید جست
از شفا جستن هر خانه حذر باید کرد

گر در میکده را پیر به عشاق گشود
پس از آن آرزوی فتح و ظفر باید کرد
سر خُم باد سلامت که به دیدار رخش
مست ساغر زده را نیز خبر باید کرد
طره گیسوی دلدار به هر کوی و دری است
پس به هر کوی و در از شوق سفر باید کرد

                 
وقتی می خوند ؛ بغض بود و بغض.. وقتی به نیمه رسید.. اشک بود و اشک.. وقتی تموم شد. کسی به کسی نگاه نکرد... کسی به کسی حرفی نزد.. همه ته دلشون یه  حسی بود که این بار فهمیدند چیه ! آرووم بودند.... این بار بدون بحث و قرار همه به یک نتیجه رسیدیم !
وقتی پرستو عزم کوچ دارد ؛ قوی ترین باد ها نیز نمی توانند مانع کوچ او شوند...
وقتی پروانه شوق پرواز دارد؛به سریعترین نسیم ها پیغام نرسانید که بیایند... نمی توانند حتی دمی از رفتنش در گذرند....
وقتی...
تنها عشاق می توانند بگویند: بمان...
مجنون با اشک گفت :
بمان....
لیلی پاسخ داد:
می روم تا بمانی...
مجنون با گریه گفت :
ماندنم به ماندنت است..بمان...
لیلی گفت :
می روم تا بودن را تجربه کنی...
مجنون گریست..
لیلی خندید
چه کسی از داغ دل مجنون آگاه است و چه کسی با درد لیلی آشنا...
چشم بر آسمان داشتیم... بگذار باران ببارد.....
سفر به خیر مسافر....
سفر به خیر مسافر...

ای دوست

ای دوست بیازار مرا هر چه توانی

دل نیست اسیری که ز آزار گریزد

زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ

 ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد

مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید

 

مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید
                                 كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید
از غم هجر نكن ناله و فریاد كه من
                                          زده ام فالی و فریادرسی می آید
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
                                  این قدر هست كه بانگ جرسی می آید
از ظهور بركاتش نه من خرم و بس
                                      عیسی اینجا به امید نفسی می آید
همه اعیان جهان چشم به راهش دارند
                                         هر عزیزی ز پی ملتمسی می آید
فیض دارد سر آن كه به رهت جان بازد
                                    هر كس اینجا به امید هوسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
                                    گو بیا خوش كه هنوزم نفسی می آید

اثری روح نواز از استاد جنتی

تقدیم به تو که روشنی شبهامی

ای نامت از دل و جان , در همه جا , بهر زبان جاری است

عطر پاک نفست , سبزو رها , از آسمان جاری است

نور یادت همه شب , در دل ما , چو کهکشان جاری است

تو نسیم خوش نفسی

من کویر خار و خسم

 گر بفریادم نرسی

من چو مرغی در قفسم

تو با منی اما

من از خودم دورم

 چو قطره از دریا

من از تو مهجورم

  ای نامت از دل و جان , در همه جا , بهر زبان جاری است

عطر پاک نفست , سبزو رها , از آسمان جاری است

نور یادت همه شب , در دل ما , چو کهکشان جاری است

 با یادت ای بهشت من - آ تش دوزخ کجاست

عشق تو درسرشت من - با دل و جان آ شناست

با یادت ای بهشت من - آ تش دوزخ کجاست

عشق تو درسرشت من - با دل و جان آ شناست

  چگونه فریادت نزنم

چرا دم از یادت ننهم

 در اوج تنهائی

اگر زمین ویرا نه شود

 جهان همه بیگانه شود

تویی که با مایی

  ای نامت از دل و جان , در همه جا , بهر زبان جاری است

عطر پاک نفست , سبزو رها , از آسمان جاری است

نور یادت همه شب , در دل ما , چو کهکشان جاری است

                           تو گلمی

 

 غیر من هیچکسی بسته بگیسوی تو نیست

عاشق سرو قدو زلف سمنبوی تو نیست

درد هجران بدل و گمشده در کوی تو نیست

شوق دیگر بخدا جز نظر روی تو نیست

 چهره بنما و بخند یارک دردانه من

 تو دیگر قهر مکن گوهر یکدانه من

این همه منتظرت چشم بدر دوخته ام

آتش مهــر ترا در دلم افــرو خته ام

شعله برخرمن هستی زده وسوخته ام

درس دیگر بجز از عشق نیامو خته ام

 رحم کن رحم بر من برزی نازدانه من

 تو فروزنده مهی باش به کاشانه من

هرگز از چشم من دلشده بیرون تومرو

خویش را از نظرم دور مکن دور مشو

تعنه ی مفت حریفان زحریفان مشنو

نو بیاور سخن عشق، اگر باشد نــو

 مژده ای پیش بیا سوی پریخانه من

 داستان غم تو قصه و افسانه من

این هم متن ترانه ای از استاد شجریان  تقدیم به .........

زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
....................
یارم چو شمع محفل است      دیدن رویش مشکل است
سرو مرا ، پا درگِل است      {برخطّ و خالش مایل است}(2)
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
....................
رفتم برِ آن ماهِرو      با او نشستم روبرو      گفتم سخن‌ها مو به مو
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
....................
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
....................
یارم چو شمع محفل است      دیدن رویش مشکل است
سرو مرا ، پا درگِل است      {برخطّ و خالش مایل است}(2)
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن

اثری ماندگار دیگر از استاد لیلا جنتی

من به دیدار تو می آیم واز تو که نجیبی عذر خواهم خواست وتو مرا خواهی بخشید.

نميدانم چرا اينقدر دلم گرفته
نميدانم چرا بغض دارد خفه ام مي کند
نميدانم چرااحساس تنهايي و عذابي سخت مي کنم
ياد آن روزها به خير
ياد آن روزهايي که از عشق و دلتنگي اينگونه غمگين ميشدم .
کاش امروز هم اين غم از روي عاشقي و تنهايي بود.
کاش غم انتظار بود.
ياد آن روزي که بي صبرانه چشم به ایمیلهام میدوختم تا احوالت را بدانم به خير.
ياد آن لحظه که تصویر تو را ديدم به خير، لحظه اي که دلم ميخواست ظل بزنم در چشمانت و بگويم چرا اینهمه دورهستیم       
آن لحظه اي که حتي هنوز هم با يادآوريش قلبم به تپش مي افتد و مي خواهد از ذوق از جايش بيرون بيايد
ياد آن روزها به خير
که تازه آشنا شده بودم و بيتاب و بي قرار بودم

خودت فکرش را ميکردي که من و تو اينگونه به هم گره بخوريم!
من که در خواب هم نميديدم
مطمئنم تو هم  اين روز را فکر نمیکردی . ياد تمامي لحظه هاي گذشته به خير.
کاش هنوز کودکي کوچک بودم که از هر غم و دلتنگي فارغ بودم و بي خيال از همه دنيا آسوده و شاد بودم
کاش هنوز هم کودک بودم....کودکی که توان عذر خواهی میداشت .

من به دیدار تو می آیم واز تو که نجیبی عذر خواهم خواست وتو مرا خواهی بخشید.

سالها بود که تنهاهوسم چشم تو بود

 

                     سالها بود که تنهاهوسم چشم تو بود

 

             روز پر می زدم و شب قفسم چشم تو بود

 

              از همه خلق بریدم که به چشمت برسم

 

             همه ی زندگی و کار و کَسم چشم تو بود

 

              یک نفر همدم این جان و تن خسته نشد

 

              مرهم زخمم و فریاد رَسم چشم تو بود

 

              آنکه هر روز مرا تا سر کویت می برد

 

              من نبودم به خداوند قسم چشم تو بود

 

               سر به دامان تو جان دادم ودر آخر کار

 

                باز هم بدرقه ی هر نفسم چشم تو بود

                                                            

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاریست من ودل ساکن کوی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من ودل بند نبود
یک گرفتار از جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یئسفی بود ولی خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بود
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

هنوز پیش مرگتم من...

سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نامهربونه
بلا گردون چشمات زمین و آسمونا
میخوام برگردم اما می ترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده میترسم بری تنهام بزاری
هنوز پیش مرگتم من...
اینو از من نگیری

جهان

دیدم آن چشمه هستی که جهانش خوانند

آنقدر آب کز آن دست توان شست،نداشت

جای گریه است برای این عمر که چون غنچه گل پنج روزی است بهای دهن خندانش.

از زندگانی ام گله دارد جوانی ام

شرمنده جوانی از این زندگانی ام

دارم به دل هوای صحبت ياران رفته راياري کن ای اجل که به ياران رسانی ام

اثری ماندگار از استاد لیلا جنتی

 

اي که به عشقت زنده منم

يک نفس اي پيک سحري

بر سر کويش کن گذري

گو (که ز هجرش)به فغانم، به فغانم، به فغانم

 

اي که به عشقت زنده منم

گفتي از عشقت دم نزنم

من نتوانم، نتوانم، نتوانم

 

من؛ غرق گناهم، تو عذر گناهي

روز و شبم را تو که مهري تو که ماهي

 

چون باده به جوشم، در جوش و خروشم

من سر زلفت به دو عالم نفروشم

 

اي که به عشقت زنده منم

گفتي از عشقت دم نزنم

من نتوانم، نتوانم، نتوانم...

 

همه شب بر ماه و پروين نگـــــرم

مگر آيد رخسارت درنظــــرم

چه بگويم، چه بگويم، چه بگويم زيــن راز

غمم این  بس، که مرا کس، نبود دمساز

 

يک نفس اي پيک سحري

بر سر کويش، کن گذري

گو به فغانم، به فغانم، به فغانم

 

اي که به عشقت زنده منم

گفتي از عشقت دم نزنم

من نتوانم، نتوانم، نتوانم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخنی می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی

شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آئینه چو مهت جویم
تو ای پری کجائی
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجائی

مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

تنهـــــا ماندم...

 

تنها ماندم ، تنــها مـاندم
  تنها با دل بر جــا ماندم
    چون آهی بر لبها ماندم
 

        راز خود به کـس نگفتم
        مهــرت را به دل نهـفتم

               با یادت شـبی که خفــتم
               چون غنچه سحر شکفتم

                    دل من ز غمت فغان برآرد
                    دل تو ز دلم خبــــــر ندارد

                          پس از این مخورم فریب چشمت
                          شرر نگـــــهت اگـــر گـــــــذارد

                              وصــلت را  زخدا خــواهم
                              از تو لطف و صفا خــواهم

                                    کــز مهرت  بنوازی جــانم
                                    عمر من به غمت شـد طـی

                                            تو بی من ، من و غم تا کی
                                            دردی هست ، نبود درمانش

                                                       تنها ماندم ، تنها مـاندم
                                                          
تنها با دل بر جا مـاندم
                                                         
   چون آهی بر لبها ماندم

 

در شوق دیدن تو  لبریز آه ودردم

روزی توخواهی آمد                                           

               درکوچه های باران                                             

                               تااز دلم بشویی                                                 

                                         غمهای روزگاران                                               

روزی تو خواهی آمد                                          

               ازسوی مهربانی                                           

                            اما زمن نبینی

                                         دیگر به جا نشانی

روزی تو خواهی آمد

           از سوی عشق ومستی

                             اما دگر نباشد

                                      درمن وجود وهستی

روزی که عشق آید

              با طمطراق وبازی

                          درخیل عشقبازان

                                            نامی زمن نیاید

آنروز را در انتظار

               باشید وچون که آمد

                           یادی زمن نمائید

                                       ای جمع یار واغیار

ای یارک تند خو

            آنروز چون که آیی

                           برخاک من نبینی

                                           نشان بی وفایی

آنروز هم ببینی

            چشمان پر زاشکم

                            در شوق دیدن تو

                                             لبریز آه ودردم

 

همدم (متن ترانه ای از استاد معین)

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و باز هم بهونه هامو میگیرم

میگم:وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری

کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق میاد زیر چتر برف

اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری


مرد راهش باش تا شاهت کنم

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم