دوست خوب
|
روزي معلمي در سر كلاس درس مسابقه ايي ترتيب داد
ظرفي آب يك قطعه صابون و يك قوطي جوهر خود نويس آورد.
بچه ها را به صف كرد و مسابقه شروع شد. قرار بود هر يك از
بچه ها دست خود را كه قبلا جوهري شده بود بدون كمك كسي و
. بدون كمك دست ديگر با آب وصابون پاك كند
به اين صورت كه راست دست ها بايد دست راست خود را جوهري
كرده و با همان دست جوهر را با آب و صابون تمييز ميكردند و
چپ دست ها هم به همين ترتيب براي هر كس زمان گرفته ميشد
ودر پايان هركس كه زمان كمتري صرف كرده بود و دستش را نيز
تمييزتر شسته بود برنده اعلام ميشد.مسابقه تمام و برنده مشخص شد
اما هنوز مقداري جوهر بين انگشتان دست فرد برنده مانده وكاملا
تمييز نشده بود. معلم نفر آخر را(كه زمان بيشتري صرف كرده و
دستش كمتر تمييز شده بود) آورد و اين بار اجازه داد تا از هر
دو دست خود براي تمييز كردن جوهر خودنويس استفاده كند.
زمان گرفتند ديدند در زماني بسيار كمتر از نفر اول دست خود
را تمييز نمود و هيچ اثري از جوهر بر دستش نماند. معلم بچه ها
را جمع كرد و به آنها گفت: ديديد ما همه مثل آن دست هستيم.
اگر روزي همه ي عزم خود را جزم كنيم كه درون خود را
پاك كرده وشستشو دهيم باز هم جاهايي باقي ميماند كه دستمان به
آن نخواهد رسيد. اما اگر يك دوست خوب و صادق مثل آن دستمان
وجود داشته باشد خيلي راحت تر و بهتر ميتوانيم خود
را اصلاح كنيم |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:35 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی