تقدیم به همه زندگی من
چه فراموشکار شده ام اینروزها
من رنگ چشمانت را فراموش کرده ام
چه فرقی میکند که چشمهایت چه رنگی ست وقتی
چشمان تو را
در دریا
در جنگل
در خاک نمناک بهار
در زلال قطره های باران
میبینم
من ترانه صدای تو را
فراموش کرده ام
چه فرقی میکند صدایت چه آهنگی دارد وقتی
آهنگ نفسهایم صدای تو دارد
من نامت را فراموش کرده ام
هرچه میخواهد باشد
من تو را
دریا , کوه , آسمان
من تورا
موج ,سنگ , ستاره
مینامم
چه فرقی میکند نام تو چیست وقتی
من تو را بی هیچ کلمه ای صدا میکنم
و تو بی هیچ صدایی جوابم میدهی
من نامت را فراموش کرده ام
نام تو هرچه میخواهد باشد
من که میدانم تو
نه یک اسم
که یک دنیا اسم داری
من تو را
هوا , آب , نان
من تو را
نفس
اشک
باران
من تو را
دنیایم
صدا میزنم
و تو جوابم میدهی
پس چه فرقی دارد
که نامت چیست
هرچه میخواهد باشد
وقتی تو دنیای منی
و همه دنیا در چشمان تو خلاصه میشود
وقتی سکوت دنیا را
تنها صدای تو میشکند
چه فرقی دارد که من با تو
دنیا را فراموش کرده باشم
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی