تو مگر نگفته بودی هراس دوست داشتن پنهانی من

به بی قراری تمام شب های بی ستاره ات می ارزد؟؟؟!!!

تو مگر بغض نکردی که بیا

و.... این روزها و شب های بارانی ام باش ؟؟؟!!!

من که گفته بودم

کفش های سفر برایم تنگ است

و بی همسفری میان راه برای دلم دشوار...

من که گفته بودم

به دل اگر روی خوش نشان بدهم

بی تو بودن را زندگی نخواهد کرد دگر...

نگفته بودم ؟؟؟!!!

من خواب دیده بودم ،

در این روزهایِ پر گریه ی  بی تو

آنقدر با تو می خندم

که من و تو ما می شود و می ماند ...

نشد اما ... نشد ...

خواب های من کج نبود ، پس چه شد عزیز من ...

حالا؛ دل بی قرار من ،

تو هی بنشین و خواب های ندیده ات را تعبیر کن

تو هی بنشین و آواز سر بده که " .... جوان می آید"

تو هی بنشین و لیلی و مجنون بخوان و فرهاد شو

تو هی بنشین و نمک به زخم دقایق زخمی ِ من بپاش

آرام می شوی ؟!

بیا دلم ...

بیا و باور کن

او روی عاشقانه های تو با کفش های گِل آلود دویده است ...

او  ساده گذشته است از چشم های تو ...

او  عشقی نداشته است ...

او  رفته است ...

او  رفته است ...

او  رفته است ..