نیایش
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد
هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور،
شب ما را بکند روزن روزن .
ما بی تاب و نیایش بی رنگ .
از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد
در خور نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن
بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم
باشد که ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم .
(مژده)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:11 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی