نامه ای بی مقصد
به امید آن هستم که روزی برایت به زبان بیاورم که همچو فرشته ایی میمانی
همچو رودخانه ای میمانی که همیشه هستی
همچو ماه بیرون پنجره ی اتاقم مواظبم هستی
تو آن رویایی هستی که سراسر وجود مرا پر از امید میکنی
من آن جسمی هستم که بی تو هیچم
تو آنی هستی که تمام دوستت دارم های تنهایی مرا پر کرده ای
محبوبم!همیشه به یاد دارمت...میدانم هیچگاه دستانم به دستانت نخواهد رسید
میدانم که همیشه هوای بین من و تو آزاد است
میدانم باید ضربان قلبم را نادیده بگیرم
میدانم نامه ام هیچوقت مقصدی نخواهد داشت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 8:13 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی