ای وای اگر صیاد من … غافل شود از یاد من
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشتهی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم
گر شکوهای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنهی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:29 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی