انتظار... انتظار!!
در من غمي نشسته است
نه از حرف ،كه از نگاه ....!!
نه در سينه كه در احساس !!
نمي دانم چه اصراري است كه تو را هرروز
در فردا مي جويم ؟؟
فردايي كه قرنهاست پشت ديوار امروز
سربرزانوي انتظار دارد....!!!!
انتظار... انتظار!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:17 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی