دوش به منش گفت
گريه كنم يا نكنم ،حرف بزنم يا نزنم ؟
من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم ؟؟
با اين سوال بي جواب پناه به آئينه مي برم
خيره به تصوير خودم ، مي پرسم از كي بگذرم ؟
يه سوي اين قصه تويي ، يه سوي اين قصه منم
بسته به هم وجود ما تو بشكني من مي شكنم !!!
نه از تو ميشه دل بريد نه باتو ميشه دل سپرد!!
نه عاشق تو ميشه موند، نه فارغ از تو ميشه مرد
هجوم بن بست و ببين هم پشت سر هم روبرو ...!!
راه سفر باتو كجاست ،من از تو ميپرسم بگو؟
تو بال بسته مني ، من ترس پرواز توام !!
براي آزادي عشق از اين قفس من چه كنم ؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:24 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی