تو را من چشم در راهم شبا هنگام

تو را من چشم در راهم
شبا هنگام
که می گيرند در شاخ «تلاجن*»
سايه ها رنگ سياهی
وزان دل خستگانت راست
اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ،
در آن دم که بر جا
درّه ها چون مرده ماران
خفتگان اند؛
در آن نوبت
که بندد دست نيلوفر
به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ،
من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:4 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی