ردای شوم تنهایی

در این بی کس سرای تنگ و وحشت زا
دمی از عشق میخوانم
گهی از او همی نالم
گهی بر دل ، گهی بر سنگ بی مهری
شباهنگام میکوبم !
همی از غصه لبریزم
نمی رقصد خیال من
نمی خندد لبان من
بیا ای یار دیرینم
بیا ای چشمه ی زیبای رویایی
بیا و بر کن از این دل ردای شوم تنهایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:38 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی