شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
ببین که شعر تو را بی بهانه میخوانم
شب است و مرغ شب و ذکر حمد ایزد پاک
و من که ذکر تو را جاودانه میخوانم
به کلبه دل من عاشقانه کن گذری
که من همیشه تو را عاشقانه میخوانم
جوانه میشکفد در دلم به عشق وصال
و من،دوباره تو را چون جوانه میخوانم
اسیر موج دعایم کسی نمی داند
که زیر موج غزل از کرانه میخوانم
در این غروب غم انگیز،همدم من باش
ببین که شعر تو را بی بهانه میخوانم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:59 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی