در شوق دیدن تو لبریز آه ودردم
روزی توخواهی آمد
درکوچه های باران
تااز دلم بشویی
غمهای روزگاران
روزی تو خواهی آمد
ازسوی مهربانی
اما زمن نبینی
دیگر به جا نشانی
روزی تو خواهی آمد
از سوی عشق ومستی
اما دگر نباشد
درمن وجود وهستی
روزی که عشق آید
با طمطراق وبازی
درخیل عشقبازان
نامی زمن نیاید
آنروز را در انتظار
باشید وچون که آمد
یادی زمن نمائید
ای جمع یار واغیار
ای یارک تند خو
آنروز چون که آیی
برخاک من نبینی
نشان بی وفایی
آنروز هم ببینی
چشمان پر زاشکم
در شوق دیدن تو
لبریز آه ودردم
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی