تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
| شبی که آوای نی تو شنیدم |
| چو آهوی تشنه پی تو دویدم |
| دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم |
| نشانه ای از نی و نغمه ندیدم |
| تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی |
| از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی |
| من همه جا پی تو گشته ام |
| از مه مهر نشان گرفته ام |
| بوی ترا زگل شنیده ام |
| دامن گل از آن گرفته ام |
| تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی |
| از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی |
| دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو |
| به باغ رویاها چو گلت بویم |
| بر آب و آئینه چو مهت جویم |
| تو ای پری کجائی |
| در این شب یلدا ز پی ات پویم |
| به خواب و بیداری سخنت گویم |
| تو ای پری کجائی |
| مه و ستاره درد من میداند |
| که همچو من پی تو سرگرداند |
| شبی کنار چشمه پیدا شو |
| میان اشک من چو گل وا شو |
| تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی |
| از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی |
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:11 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی