سالها بود که تنهاهوسم چشم تو بود
سالها بود که تنهاهوسم چشم تو بود
روز پر می زدم و شب قفسم چشم تو بود
از همه خلق بریدم که به چشمت برسم
همه ی زندگی و کار و کَسم چشم تو بود
یک نفر همدم این جان و تن خسته نشد
مرهم زخمم و فریاد رَسم چشم تو بود
آنکه هر روز مرا تا سر کویت می برد
من نبودم به خداوند قسم چشم تو بود
سر به دامان تو جان دادم ودر آخر کار
باز هم بدرقه ی هر نفسم چشم تو بود
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 11:6 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی