تو گلمی
غیر من هیچکسی بسته بگیسوی تو نیست
عاشق سرو قدو زلف سمنبوی تو نیست
درد هجران بدل و گمشده در کوی تو نیست
شوق دیگر بخدا جز نظر روی تو نیست
چهره بنما و بخند یارک دردانه من
تو دیگر قهر مکن گوهر یکدانه من
این همه منتظرت چشم بدر دوخته ام
آتش مهــر ترا در دلم افــرو خته ام
شعله برخرمن هستی زده وسوخته ام
درس دیگر بجز از عشق نیامو خته ام
رحم کن رحم بر من برزی نازدانه من
تو فروزنده مهی باش به کاشانه من
هرگز از چشم من دلشده بیرون تومرو
خویش را از نظرم دور مکن دور مشو
تعنه ی مفت حریفان زحریفان مشنو
نو بیاور سخن عشق، اگر باشد نــو
مژده ای پیش بیا سوی پریخانه من
داستان غم تو قصه و افسانه من
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10:33 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی