جان فداي غربت و دوري تو اي نازنين
دوست دارم من ببينم روي زيباي تو راهم بيفتم پاي تو بوسم قدمهاي تو راوه چه زيبا دلبري اي يوسف کنعان منمن بنازم قامت رعنا و بالاي تو رادوست دارم هر طرف من بنگرم بينم رختهر کجا باشم فقط بينم سراپاي تو راجان فداي نام زيبايت که زيبا طلعتياز خدا خواهم شبي يک لحظه روياي تو راحس کنم از هر طرف همچون نسيمي بر مشاماي گل نرگس همه عطر دل آراي تو رادوست دارم فيض آن پابوسي درگاه توخاک راهت گشته بوسم خاک پاهاي تو رادوست دارم زندگي را من فقط با ياد توهر نفس گويم به لب نام مسماي تو رامن در اين ظلمت سرا و شام تاريک جهاندوست دارم تابش نور دل افزاي تو رإدوست دارم من جهان در آن کريمه دولتتزندگي در آن زمين و دشت و صحراي تو رادوست دارم منتظر بودن به راهت تا ابددوست دارم دولت ديدار فرداي تو راجان فدايت اي گل زیبای روح افزای من کي نصيب ما بگرداني تماشاي تو رادر دل عاشق بجز شوق رخ جانانه نيستکس نگيرد در دلم يک لحظه هم جاي تو راجان فداي غربت و دوري تو اي نازنين
من بنازم صبر ايوب تو و روح شکيباي تو را
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 16:0 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی