مواظب چشمای من باش
تو این دنیای نامرد یه پسر نابینا بود که یه دوست دختر داشت
دوست دخترشو خیلی دوست می داشت بهش می گفت: اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می مونم یک روز یک نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره. پسره وقتی تونست دوست دخترشو ببینه دید که اونم نابیناست به دختره گفت دیگه دوست دختر نابینا نمیخوام از پیش من برو. دختره وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت: مواظب چشمای من باش![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10:31 توسط فریبرز
|
-وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی مطمئن باش کسی هست که می شود به او پناه برد کسی که در شب میتوان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت را با او قسمت کنی